Daisypath Anniversary tickers

 

                                                                                           Daisypath Friendship tickers
                 

آرشيو مطالب

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

موضوعات

روزنوشت (٢۳)

وسایل خونه عشق (جهیزیه) (٩)

خاطرات به روایت قلم (٥)

خاطرات به روایت تصویر (۱)

داستان حماسه عشق ما (۱)

لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

|||| لینک دوستان در وبلاگ اصلیم ||||

وبلاگ اصلی ما (عشق بیدار)


نويسندگان

یاس رازقی و بهارنارنج


صفحات وبلاگ

درباره وبلاگ



درباره :همانطور که بسیاری از شما دوستان میدانید از 4 سال پیش وب نوشته های عشقم را در "عشق بیدار" http://formyramin.blogsky.com نوشته ام . آنجا حریم امنی بود و هست. حس زیبایی برایم دارد. انگار مقدس است. آنقدر مقدس که دلم نمی آید در آن از مادیات و دغدغه های انسانی چیزی بگویم. اما خلایی را در ورای عاشقانه نوشت های مجازی ام حس کردم. دلم میخواست از خاطراتم بگویم. از برنامه ریزی های عمومی برای فراهم نمودن یک زندگی زیبا در کنار عشقی که پس از سال ها سختی به یکدیگر خواهیم رسید. از شور و نشاط پر شور این روزهایم. پس این وبلاگ را تنها به این موضوعات اختصاص خواهم داد. گرچه خاطراتم را کامل تر از اینجا در جای دیگری نیز ثبت میکنم...
پروفایل مدیر : یاس رازقی و بهارنارنج



مطالب پیشین

خانه به دوش!

بازم طولانی

سفرنامه اصفهان - 15 تا 24 مرداد89

یه مدت نیستم

اتمام پروژه ی T

شروع تعطیلات

آخر این پست مهم تره!

حرکت تازه

سفرنامه ی مشهد

کوتاه نوشت
 
امکانات جانبی

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin






و خدایی که در این نزدیکیست...

عصر رامینم تماس گرفت و طبق معمول کلی با هم حرف زدیم. یک ساعت و ۴٠ دقیقه!  سر چی؟ در مورد آینده مون... کار من... کار اون... خونمون... وسایل خونه مون... ادامه تحصیل...

البته قبلا هم سر این مسایل حرف زده بودیم. اما میطلبید بیشتر روش بحث کنیم. بخصوص برای ذهن بهونه گیر من! تصمیم های مهمی گرفتیم. پشتوانه هایی برای هر یک از تصمیم هامون قرار دادیم.

فقط از یه موردش اینجا میگم. موضوع کار خودم(برای اون ها که نمیدونن عرض کنم که بنده کارمند یه اداره ی دولتی هستم و بهم انتقالی نمیدن) . قرار شد فعلا تا قبل شروع زندگی مشترک من همینجا دلگرم و علاقه مند به کارم برسم. و شدیدا آگهی های استخدام اصفهان(محل زندگی آینده مون) رو پیگیری کنم. از شما هم میخوام اگه اطلاعاتی داشتین کمکم کنین. فعلا پیگیر بخش خصوصی نیستم. چون رشته(کامپیوتر) و تخصصم جوریه که تو بخش خصوصی خیلی راحت کار گیر میارم. برای همین فعلا پیگیر کار دولتی میشم. اگه تا قبل هم خونه شدنمون همچین کاری تو اصفهان جور شد از اینجا استعفا میدم و میرم اونجا. اینجوری میتونیم حتی اگه هنوز عروسی هم نگیریم لااقل هم خونه باشیم. خیلی برام دعا کنید این مورد محقق بشه...

این سری که برم پیش همسری تصمیمون بر برنامه ریزی برای خرید چند تا از تیکه های برقی وسایل خونه ی عشقه. میخوایم به امید خدا همه ی وسایل رو با هم بخریم. امروز یه سری به یکی از انباری ها خونه زدم. کلی از وسایلی که مامانم قبلا برام خریده بود اونجا بود. نمیتونستم عکس بگیرم چون نور کم بود. خیلی وقت بود ندیده بودمشون! کلی ذوق زده شدم. بعضی هاشو خیلی دوست داشتم. وی بعضیهاش نیاز به خریدش نبوده و یا قصد دارم طرح دیگه اش رو بخرم.

آخر هفته ی دیگه میرم پیش رامینمبغل. برای آزمون آموزش و پرورش شرکت کردم و هفتم باید اونجا باشم. فقط دعا کنید برنامه ها به هم نخوره. چون میخوام سه چهار روزی مرخصی بگیرم. و همین کار رو مشکل میکنه. از این طرف عروسی این دختر فامیلمون که تو پست قبل ازش حرف زدم هست و از اون طرف یه شیفت کاری شدید که ممکنه روزهایی که رئیس بهم مرخصی بده با هم جور در نیاد. "توکل به خدا..."

+ این روزها دارم روی اعتقاداتم کار میکنم...

+ از فردا یه دوره ی کاری پرکار برام شروع میشه. تا حوالی ٧ تیر حسابی درگیرم. نمیدونم چقدر میتونم آپ کنم و چقدر میتونم کامنت بذارم. اما بدونید به یاد همتون هستم...


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/٢٧

نظرات ()



با تو ستاره می شوم...

این هفته ، هفته ی کاری بسیار شلوغی بود برام.  از طرفی ADSL شرکتی که ازش اشتراک دارم دچار مشکل شده و در حال رفع اون هستند! ولی سرعت لود صفحات مشکل داره و به سختی میتونم صفحه ی کامنت ها رو باز کنم.

دلیل اینهمه گرفتاری این هفته ام این بود که علاوه بر کارهای اداری معمول ، قرار بود اداره یه ویژه برنامه در 22 اردیبهشت برگزار کنه و خب جناب رئیس لطف کردن شاخ تو جیب ما گذاشتن و گفتن چون تو... بنابراین کارهای ویژه برنامه رو خودت مدیریت کن. منم نه به خاطر شاخ تو جیب رفتن بلکه به خاطر علاقه ی شخصی خودم به این برنامه ها قبول کردم. ضمنا مجری ویژه برنامه هم خودم بودم. مراسم کاملا بی نقص و پرشور برگزار شد. و اما اینا رو چرا گفتم؟ برای اینکه برسم به بخش اصلی ماجرا! آخر ویژه برنامه بین همه ی حضار قرعه کشی داشتیم! موقع پذیرایی داخل ظرف های پذیرایی یه شماره گذاشته بودیم. بعد بین این شماره ها قرعه کشی کردیم. سالن شلوغ بود و همه هم جوون بودن(اونا که منو میشناسن میدونن با چه قشری سر و کار دارم). چنان کف میزدن و سوت و فریاد که همه حتی مسئولینی که دعوت بودن به وجد اومده بودن. قبل از شروع ویژه برنامه با رئیس مشورت کردیم و گفتیم نظرتون چیه ما کارمندا از پذیرایی ها برنداریم تا شماره ها و شانس برنده شدن فقط به حضار اختصاص داده بشه؟ رئیس گفت نه. شانسه دیگه . بذارید کارمندا هم باشن. فکر میکنید چی شد؟ شماره ی من در اومد!!!!!!!!!!!بغل. رو سن ایستاده بودم و در حال مجری گری! شمارمو خوندن . یه لحظه موندم چیکار کنم! به خودم اومدم. رئیس که در کنار مسئولین روی سن ایستاده بود رو صدا کردم و شمارمو سمتش گرفتم. جیغ و سوت و تشویق سالن بلندتر از قبل شد. حتی مسئولین شروع به کف زدن کردن. و یکی دو تاشون گفتن حق به حق دار رسید!!! مژه حالا نکته ی جالب ماجرا اینه که قبلش که برا خرید هدیه ها با مسئول امور مالی رفته بودم ، از یه رنگی خیلی خوشم اومد که از اون همون یه دونه داشت. هدیه مو که باز کردم دیدم همون رنگ مال من شدهههههههههههههه. بزنین کف قشنگه رو!

خلاصه من اعتماد به نفسم در زمینه ی شانس رفت بالا! نخندینا ولی من فکر میکنم خیلی خوش شانسم . اینو تجربه های مختلف زندگیم از کودکی تا حالا ثابت کرده. حتی مامانم اگه مثلا یه لوازم خانگی یا فرشی بخره که قرعه کشی داشته باشه به اسم من میخره. عینک 

بعدش یه عروسی هم دعوت بودم که با عجله رفتم خونه و خوشگل کنون و مستقیم رفتم عروسی. تو عروسی یه اتفاق جالب افتاد که هنوز ذهنم مشغوله. یه دور که رقصیدم وقتی نشستم خانومی که اونجا کارگر بود سپند دود کرده بود و آورد فقط رو سر من گرفت!!! و بعدم رفت! هرچی فکر کردم نفهمیدم چرا اینکارو کرد. مارال تو که منو دیدی فکر میکنی چرا اینکارو کرد؟ (آخه من که زیباییم در اون حدی نیست که بگم شاید...)

خب از خاطره گویی بگذریم و بریم سراغ اصل ماجرا!(حتما میگید واویلاااااااااا بعد اینهمه صحبت حالا تازه نوبت اصل ماجراست؟نیشخندخجالت)

اون روز که از شهر خاطره ها برمیگشتم تو اتوبوس برگشت فکرای جدید اومد تو سرم. کلا من بعد هر کدوم از سفرهامون کلی متحول میشم. و بالاخره یه روز کامل آدم میشم! دلیلش هم بر میگرده به رفتارها و کنش و واکنش هایی که از رامینم میبینم. خیلی به رفتارهاش فکر میکنم و خیلی از مسایل برام عجیب و زیباست. یه جورایی همیشه سعی میکنم ازش الگو بگیرم. روح بلندی داره و افکارش خیلی خاص و زیباست. این سری تو اتوبوس به تحولات جدیدی فکر میکردم:

میخوام خودم باشم. دقیقا خودم. میخوام به علاقه مندی های خودم فکر کنم. میخوام به اونچه منو راضی نگه میداره بپردازم. به خودم و عشقم. من واقعا زیبایی زندگیمو در این میبینم که برای خودم در دنیا همسفری ناب داشته باشم و زندگی ای سرشار از عشق و احساس همراه با تعامل های دو طرفه داشته باشیم. میخوام تمرکزمو رو همین دلخوشیم بذارم. میخوام به دنیای خودم برسم. باید ها رو از زندگیم حذف میکنم. باید هایی که شدن کابوس روزها و لحظاتم. کی گفته من حیفم اگه فلان کارو انجام ندم یا حیفم اگه فلان آزمونو قبول نشم یا حیفم اگه...؟ حیف ، روزای جوونیمه اگه بدون تحقق آرزوهام بگذرن. حیف روزهای مفید زندگیمه اگه در اون ها اونطور که میخوام نباشم. همیشه از این متنفر بودم که یه روز برگردم به عقب نگاه کنم و بگم کاش تو اون زمان ، خودم بودم.

از اون روز که این تصمیمو گرفتم خیلی تغییر کردم. روحیه ام خیلی خوبه. کار و مشکلاتش منو از پا در نمیاره. شادم و با روحیه. فعال و پر انرژی و از همه چی راضی. خدایا شکرت...

+ یکشنبه ی دیگه یعنی ٢۶ اردیبهشت باید برا یه ماموریت کاری برم شهر خاطره ها! (اتفاقات جالبو می بینید؟) ضمنا آخر هفته بعد هم برا کنکور ارشد باید برم اونجا! (برا محل آزمون اونجا رو زدم تا به این بهانه برم اونجا)

+ دختر یکی از فامیل که دانشجوی لیسانس سراسریه علی رغم داشتن خواستگارهای فراوون با پسری ازدواج کرد که تحصیلاتش سیکله. ظاهرش هم خوب نیست. پای هیچ عشقی هم در میون نبوده و یه خواستگاری سنتی بوده. قبلا سه جا دیگه هم خواستگاری رفته. گفته میشه با دخترای دیگه رو.ابط نا.مشر.وع هم داشته! اما خیلی پولداره! من دیگه هیچی ندارم بگم!خنثی

+ اون وبلاگم به روزه


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/٢۳

نظرات ()



سفرنامه 16اردیبهشت 89

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : خاطرات به روایت قلم

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/۱٩

نظرات ()



کار

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/۱٢

نظرات ()



فلاکس دوقلو

دیروز یه سر رفتم بیرون و این فلاکس دوقلو رو خریدم. قصد خرید نداشتم اما یه هویی شد! من و رامین شدیدا اهل پیک نیک هستیم. اینم یکی از اون وسایلیه که بی شک ازش زیاد استفاده خواهیم کرد. آوردم خونه تست هم کردم و از آزمایش سربلند دراومد! یه سمتش آب جوش ریختم و یه سمت آب سرد و تکه های یخ. جنس بدنه اش که مشخصه استیله. اما داخلش هم استیله و این از قبل برام فاکتور مهمی بود. این تصویرش:

حالا که قراره تو این بلاگ از روزمره هام بنویسم(اونم بیشتر بخاطر خودم!) بذارید کمی برای خودم یه موضوعی رو باز کنم. تازگی ها حس میکنم بی برنامه شدم. خیلی بی برنامه! یه جورایی خودمو گول میزنم انگار. الکی الکی کلی وقتمو هدر میدم. اوقات روزانه ی من در این مقطع اینجوری میگذره:  (البته اینو بگم که تا یکی دو هفته پیش اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت سر خاروندن نداشتم)

صبح حوالی 6 بیدار میشم و 7 میرم سرکار. وقت اداری 7:15 تا 14:15 هستش. بعدش میرم خونه. محل کار و زندگیم به هم خیلی نزدیکه. تا برسم خونه میشه 14:30. بعد هم که ناهار . بعد خواب! تااااا حداقل ساعت 17. بعد هم تا شب فقط وقت کشی. اونم پشت سیستم و اینترنت. حالا جالب هم اینه که تو نت کار چندان مفیدی نمی کنم. همش وبلاگ گردی و آپ کردن این بلاگ. شاید بینش یه ساعت برم بیرون یه گشتی بزنم. شب هم حوالی 12 میخوابم. حالا جالبتر از همه ی اینا اینه که من تمام مدت عصر تا وقت شام تو اتاقم هستم. طوریکه خونواده ام همیشه ازم گله دارن که تو تو جمع ما نیستی.

خب احتمالا با این اوصافی که عرض کردم پیش خودتون میگید چقدر وضعت بدههههههه! قبول دارم! راستش مساله ی اصلی اینه که یه جورایی بی حوصله ام. شایدم بی انگیزه. کنکور ارشد من در پیشه (20 روز دیگه). اونوقت من با وجودیکه برای مطالعه وقت هم دارم درس نمی خونم. یعنی اصلا حوصله ی باز کردن لای کتاب رو ندارم. یه پروژه مربوط به کار آزادم هم در حال انجام دارم که همش یه عصر کار داره تا تموم شه اما همونم حوصله ندارم روش کار کنم. در هفته یه روز شیفت کاری خارج وقت اداری دارم. هی هر هفته لپ تاپو میکشونم اداره تا در زمان شیفت که فقط حالت اماده باش داره ، روش کار کنم اما حتی روشن هم نمیکنم.

از خودم خسته شدم. از خودم دلگیرم. دارم وقتمو الکی تلف میکنم. البته اینم بگما اگه یه کار مورد علاقه برام پیش بیاد شدیدا استقبال میکنما. مثلا سرم درد میکنه برای کارهای هنری. ولی یکی این پروژه و یکی هم این کنکور اعصاب منو خورد کرده! خب کلی غر زدم. حالا به نظر شما من چمه؟ خوب میشم؟! چیکار کنم؟ باید امروز با خودم کنار بیام...

» ادامه مطلب
کلمات کلیدی : وسایل خونه عشق (جهیزیه)

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/۱٠

نظرات ()



استفاده از فروشگاه های اینترنتی برای لوازم خانگی

ما خانوم ها دوست داریم همیشه قبل خرید یه جنس کل بازار رو بگردیم و همه ی نمونه های موجود رو ببینیم و بعد بخریم. کلا نمیتونیم بی اطلاع خرید کنیم. دلمون میخواد اول دیدمون نسبت به کالای مورد نظرمون باز باشه بعد اقدام به خرید کنیم. حالا تصور کنید این مشکل بیشترین جایی که خودشو نشون میده در مورد جهیزیه خریدنه. چون معمولا قبلش و تو دوران مجردی چندان اهل پلکیدن! تو فروشگاه های لوازم خانگی نیستیم. یکی از روش های خیلی خوب برای اینکه بتونیم قبل بازار رفتن بفهمیم مدل هایی که تو بازار هست چیه و یا لااقل برای خرید ایده بگیریم استفاده از فروشگاه های اینترنتیه. امروز به فروشگاه های اینترنتی زیادی سر زدم. لوازم خانگی ها رو دیدم. قیمت ها رو. مدل ها رو. رنگ ها رو. انگار دیدم خیلی بازتر شده برا خرید. و الان دقیقا میدونم فلان مدلی که انتخاب کردم رو کجا میتونم پیدا کنم و بخرم. منظورم این نیست که هر فروشگاهی که تو نت دیدیم بریم از همون خرید کنیم. منظورم صرفا انتخاب مدله. بعد از هر فروشگاهی میشه خریدش.

در پی همین وبگردی یه تصویر از سرویس قاشق چنگالی که خودم خریدم دیدم که براتون میذارم. منتها مال من یه مقدار بزرگتره. مامانم برام خریده. کلی بهش غر زدم که چرا اینقدر بزرگه؟ آخه من اینو کجا باید جاش کنم؟ خدایا به ما یک خانه ی بزرگ عطا بفرما! اینه:

البته یه دونه از این رومیزی ها برای دم دست هم میخوام بخرم.

دوستان یه کباب پز زغالی و گازی دیدم ۴۵ تومن. سیخ گردان اتوماتیک داره و ٧ تا سیخ میگیره. مثل سامسونت جمع هم میشه. به نظرتون به این قیمت می ارزه؟

++ میخوام یه تشکر حسابی بکنم از مارال نازنینم. مارال یکی از بهترین دوستامه که اول تو همین نت با هم آشنا شدیم. بعد حضوری دیدمش و یه سری هم با همسری رفتیم خونشون و نمک گیرش شدیم. از اون دخترای با روحیه و مهربون و کدبانو. اما دلیل این تشکر خاص بخاطر اینه که مهربانانه مثل یه خواهر با تجربه در جریان جهیزیه و عروسی و این دوری ها بهم راهنمایی های مختلفی از جمله ارسال لیست جهیزیه ی خودش ، اس ام اس ، ایمیل های طولانی و... میده.

بعدا نوشت:

١- این دقیقا فرشیه که من میخوام بخرم:

تصویر


کلمات کلیدی : وسایل خونه عشق (جهیزیه)

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/۸

نظرات ()



پارچه برای سرویس آشپزخونه

دیروز بالاخره اون پارچه ای که برای سرویس پارچه ای آشپزخونه مد نظرم بود رو خریدم. حالا دیگه یه کار ذو ق انگیز! که بتونه یه مقدار از درد این دوری غافلم کنه پیدا کردم. البته به سلامتی! من آخر اردیبهشت کنکور ارشد پیام نور دارم. و قبولی در اون یه جورایی برام اهمیت زیادی داره. حتی میتونم اینجوری بگم که قبولی در این کنکور میتونه تاثیر بزرگی روی اتمام این دوری ها بذاره. ولی کو گوش شنوا؟!! کتاب هاش رو هم خریدم ولی دریغ از مطالعه! سه تا کتاب بزرگ باید بخونم. با دو تاش هیچ مشکلی ندارم ولی یکیش اونقدر سخته که حال ندارم برم طرفش! رشته ما که تو کل کشور هم ٣٠نفر بیشتر نمیگیره. به نظر شما میصرفه من بخاطرش این چند روز باقیمونده بشینم درس بخونم؟ یعنی اصلا امیدی هست که من بشینم ٢٠ روز براش درس بخونم؟!

خب از موضوع خسته کننده ی درس بگذریم و بریم سراغ ادامه ی ماجرای پارچه و جهیزیه و اینا! این تصویر پارچه ای که خریدم:

نظرتون چیه؟ همونطور که گفتم این پارچه رو برای سرویس پارچه ای آشپزخونه شامل این موارد میخوام: دم کنی ، پیشبند ظرفشویی ، دستگیره ساده و دستکشی ، کیسه سبزی ، کیسه میوه ، کیسه نان ، ماست بند ، دم کن قوری و...

میدونم که برای دم کنی یه کم رنگش روشنه و احتمال زرد شدنش از بخار غذا هست. منتها یه کاریش میکنم دیگه! یه پارچه معمولی میکشم روش و غذامو دم میکنم. باید برم یه سری روبان شکلاتی رنگ و یه سری ملزومات خیاطی دیگه هم براش بگیرم.

اینو هم اتفاقی دیدم و خوشم اومد خریدم:  از این گوی های سنگی کوچولوئه که برا تزئینات ۴٠ تاشو خریدم.

خلاصه دیگه کم کم میشینم برا دوخت اینا شروع میکنم. البته نمیدونم با ارشد چیکار کنم!؟

راستی من اگه مجبور شم فرش با طرح سنتی بخرم گل برجسته و رنگ زمینه اش رو گردویی انتخاب میکنم. مثل فرش خودمون که زیر اون پارچه ی توی عکس مشخص.


کلمات کلیدی : وسایل خونه عشق (جهیزیه)

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/٧

نظرات ()



لیست جهیزیه

چند وقته برا خودم یه لیست جهیزیه تهیه کردم. که البته تو یکی دیگه از وبلاگ هامم گذاشته بودم. امروز میذارم اینجا تا هم تو این وبلاگم باشه و هم شما دوستای گلم بتونید ازش استفاده کنید. فقط نمیدونم چرا صفحه اش اینقدر دیر باز میشه. تو همین وبلاگم خواستم بذارم ، دیدم ادیتور پرشین قبولش نمی کنه! خواستم pdf بذارم. دیدم اونجوری شما نمیتونید ویرایش و استفاده کنید. بنابراین گذاشتمش تو اون یکی وبلاگم تو بلاگ اسکای. شما هم بازش کنید وببینید دیر باز میشه؟ اینم لینکش:

لیست جهیزیه من

بقیه ی توضیحات رو همونجا دادم.

++ عصر میرم خرید پارچه. همونطور که قبلا گفته بودم میخوام تیکه های زیر رو خودم بدوزم تا همه اش ست هم باشه:

دم کنی ، دست گیر ، دم کن قوری ، جای سبزی ، در ماست ، ماست بند ، جای میوه ، کیسه نون ، پیشبند و ...


کلمات کلیدی : وسایل خونه عشق (جهیزیه)

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/٦

نظرات ()



نمی دونم درسته یا نه؟!

من این روزها دلتنگی هام خیلی زیاده... دقیقا چیزی شبیه جنون. شاید باورتون نشه. گاهی مشت می کوبم رو دیوار. بالشم رو فشار میدم . میدونید چرا؟ از شدت بی قراری و نداشتن راه چاره ای برای آروم کردن خودم. بعد هم گوشی رو بر میدارم پشت سر هم به رامین اس ام اس میزنم. قبض موبایل هامونم که نگو که سر به فلک بر میداره! از دلتنگی هام میگم. گریه میکنم. درمونده اش میکنم.

ضمنا اصلا هم انگیزه ی کار ندارم!

اون طرف دیگه ی ماجرا رامین هم از اون مرداست که تحمل غصه خوردن منو نداره و به قول خودش وقتی بدونه من ناراحتم پروبال میزنه. میگه من باید بدونم تو الان رو تختت دراز کشیدی و بی دغدغه داری از پنجره بیرونو نگاه میکنی تا اینطوری من خیالم راحت باشه و با آرامش بچسبم به کارم!

حالا بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم از اینکه هردم از دوریمون بهش گله میکنم و حتی گاهی غر میزنم. گاهی پیش خودم میگم از این به بعد زیاد از دلتنگی هام براش نمیگم. اما خودش میگه باید براش بگم!

الان شما فهمیدین اصلا من چی گفتم؟!!! (از بس پراکنده حرف زدم!)


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٢/۱

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by formyramin This Themplate By Theme-Designer.Com