Daisypath Anniversary tickers

 

                                                                                           Daisypath Friendship tickers
                 

آرشيو مطالب

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

موضوعات

روزنوشت (٢۳)

وسایل خونه عشق (جهیزیه) (٩)

خاطرات به روایت قلم (٥)

خاطرات به روایت تصویر (۱)

داستان حماسه عشق ما (۱)

لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

|||| لینک دوستان در وبلاگ اصلیم ||||

وبلاگ اصلی ما (عشق بیدار)


نويسندگان

یاس رازقی و بهارنارنج


صفحات وبلاگ

درباره وبلاگ



درباره :همانطور که بسیاری از شما دوستان میدانید از 4 سال پیش وب نوشته های عشقم را در "عشق بیدار" http://formyramin.blogsky.com نوشته ام . آنجا حریم امنی بود و هست. حس زیبایی برایم دارد. انگار مقدس است. آنقدر مقدس که دلم نمی آید در آن از مادیات و دغدغه های انسانی چیزی بگویم. اما خلایی را در ورای عاشقانه نوشت های مجازی ام حس کردم. دلم میخواست از خاطراتم بگویم. از برنامه ریزی های عمومی برای فراهم نمودن یک زندگی زیبا در کنار عشقی که پس از سال ها سختی به یکدیگر خواهیم رسید. از شور و نشاط پر شور این روزهایم. پس این وبلاگ را تنها به این موضوعات اختصاص خواهم داد. گرچه خاطراتم را کامل تر از اینجا در جای دیگری نیز ثبت میکنم...
پروفایل مدیر : یاس رازقی و بهارنارنج



مطالب پیشین

خانه به دوش!

بازم طولانی

سفرنامه اصفهان - 15 تا 24 مرداد89

یه مدت نیستم

اتمام پروژه ی T

شروع تعطیلات

آخر این پست مهم تره!

حرکت تازه

سفرنامه ی مشهد

کوتاه نوشت
 
امکانات جانبی

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin






حرکت تازه

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/٢٩

نظرات ()



سفرنامه ی مشهد

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : روزنوشت , خاطرات به روایت قلم , وسایل خونه عشق (جهیزیه)

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/٢٦

نظرات ()



کوتاه نوشت

سلا دوستای گلم. من یکی دو ساعت پیش از مشهد اومدم با یه عالمه دستاورد! ولی باز فردا صبح باید برم یه ماموریت دو روزه. وقتی برگشتم براتون تعریف میکنم.ضمنا به لطف "عدالت اجتماعی"ِجناب وزیر آموزش و پرورش آزمون قبول نشدم. کاملا به فال نیک گرفتم و موقعیت کاری فعلیمو که صد برابر بهتر از آموزش پرورشه ترجیح دادم و هیچی غصه نخوردم. شاد باشید و موفق


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/٢٥

نظرات ()



میرم پابوس یه عزیزی

با رامینم تلفنی حرف میزدم. داشتم براش میگفتم که مامانم اینا فردا دارن میرن مشهد و کاش میشد منم باهاشون برم. که دیدم یه شماره ی ناآشنا اومده پشت خط . یکی از کارمندای بخش خودم بود که ظاهرا با شماره ی همسرش زنگ میزد. زنگ زده بود ببینه خبر تعطیلی این دو روزه صحت داره یا نه؟ تا شنیدم جا خوردم. خیلی خوشحال شدم. اگه این خبر صحت میداشت منم میتونستم باهاشون برم مشهد. یه هو یادم اومد که رئیس پنجشنبه ی این هفته بهم مرخصی تشویقی داده. با این حساب اگه من سه شنبه و چهارشنبه مرخصی میگرفتم ، میشد یه تعطیلی یک هفته ای و حسابی. به رامینمم خبر دادم و دویدم پیش بابام و ازش پرسیدم. بابا زنگ زد به فرماندار و ازش پرسید. اونم گفت خبر درسته.  خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم. باز تماس با رامینم. اصرار میکرد تو هم باهاشون برو برای روحیه ات خوبه. دلم میخواست برم اما بدون رامینم یه جوریه آخه. بالاخره متقاعدم کرد. زنگ زدم به رئیس. گفت اواسط هفته یه جلسه ی مهم تو شهر ...ِ داری و باید بری ماموریت. دلم عین سیر و سرکه میجوشید! تصمیم گرفتم از نفوذم استفاده کنم و هر طور شده این جلسه رو کنسل کنم!!! و همینکارم کردم! خلاصه اینکه بالاخره راهی شدم. میرم دلمو با صفای گنبد طلاییش جلا بدم و سرمو پر از صدای پرواز کبوترهاش کنم. میرم براش دردودل کنم. یه سوسوی امیدی تو اعماق وجودم روشن شده. میرم بهش بگم...

برای همه تون دعا میکنم دعاهاتون برآورده شه و به هر چی میخواین برسین...


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱٩

نظرات ()



لایه برداری

علائم لایه برداریم ظاهر شد! الان من یه عدد لبوی قرمز با چشم و ابروهای پهن مشکی هستم. تصور ککککککککککننیشخند. پوستم قرمز شده و بعضی قسمت ها هم یه مقدار متورم. اما من دست از ادامه ی راه بر نمیدارم. دوره درمانم از 17 تیر بوده و باید تا حداقل 17 شهریور ادامه داشته باشه. به هیچ عنوان نمیخوام کوتاه بیام. خدا رو شکر این دو سه هفته اول که قرمزی و پوسته پوسته شدن ظاهر میشه رامینم نیست. تا اواسط مرداد که ببینمش علائمش کمتر میشه. فقط باید برنامه ریزی کنم و حتما ضد آفتاب بزنم. بخاطر اینکه تجدید ضد آفتاب رو یادم نره مثل قرص و دارو براش برنامه ریزی کردم. این ساعت ها:

۶ - ٩ - ١٢ - ١۵ - ١٨ - ٢١

یعنی در روز ۶ نوبت باید ضد آفتابمو تجدید کنم. این قرمزی رو هم باید سر کار هم تحمل کنم دیگه.اما همه ی اینا بهانه بود تا از شما بپرسم نظرتون در مورد لایه برداری چیه؟ تا حالا تجربه ای داشتین؟


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱۸

نظرات ()



دل خوشی های ساده

یه چند روزه رفتم تو خط زیبایی. دلم برا خودم خوشه دیگه! مدت هاست دنبال یه روش پیلینگ خوب می گشتم. به آرایشگرا و روش هاشون که عمرا اعتماد ندارم. دیروز داشتم با یکی از دوستام که دکتر داروسازه در مورد پیلینگ صحبت می کردم. یه کرمی بهم معرفی کرد و گفت خیلی موثره. به علاوه گفت صابون بچه و ضد آفتاب هم تهیه کن. از دیشب دارم استفاده میکنم. ایراد این لایه بردارها اینه که پوست رو قرمز میکنه. البته مال من هنوز قرمز نشده. ولی ظاهرا در طول درمان اینطور میشه. ذوق زیادی برای اینجور کارها دارم. ابروهامم که مدام با یه معجونی که خودم سر هم کردم و خیلی برام خوب جواب میده تقویت میکنم. در زمینه ی وزن هم یه مدته رامینم میگه از بعد رژیمت صورتت خیلی لاغر شده و دوست دارم چاق تر شه. بهش گفتم اگه بخواد صورتم چاق تر شه کلا چاق میشما. گفت ایراد نداره. زیبایی برام مهمتره. منم یه مدت کلی خوردم و راحت! چهار کیلو اضافه شدم(یعنی شدم 54) . خیلی راضیه . خودمم کلی ذوق دارم و میبینم صورتم خیلی بهتر شده. آخه من از وقتی ابروهامو برداشتم لاغر بودم(قبل عقدم چاق بودم و با رژیم 14 کیلو کم کردم.). خلاصه اینکه از بعد ابرو برداشتنم این اولین باره که در وزن 54 هستم. گونه هام خیلی بهتر و پوستم خیلی بهتر شده. خلاصه اینکه وزن رو هم میخوام رو همین تثبیت کنم. فقط آی من دق میکنم از دست شیکمم. تا میاد بالا وجدان درد میگیرم. باز غذامو که کم میکنم محو میشه. کاش میشد اصلا غذا نخوری!

آزمون آمو.زش پر.ورش هم جناب و.ز.یر لطف کردن و فرمودن سهمیه ها رو میخوان حالا!!!! تغییر بدن. چرا که حق برخی شهرستان ها و نیز نیروهای حق التدریسشون ضایع میشه. یعنی من فقط دلم میخواد ظرفیت ها رو کم کنن تا نشون بدن چقدر نامردن! دیشب که این خبرو شنیدم کلی ناراحت شدم و انگار همه امیدهام از بین رفت. نشستم کلی هم اشک ریختم! و با رامینم درد و دل کردم. حس میکنم واقعا خسته شدم. گاهی دلم میخواد "واقعا" دیوونه شم. تا هیچ منطقی حالیم نشه. تا بزنم به اون در. تا همه چی رو رها کنم و برم دنبال زندگیم. تا دلم برای پل های پشت سرم نسوزه. ای بسوزی فاصله!


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱٧

نظرات ()



چند روزنوشت پراکنده

+ یه خبر خوووووووووووب : برا سوریه ثبت نام کردیم.(همون که تو اون بلاگ ازش حرف زده بودم) . اولش همونطور که گفتم تصمیم گرفتم بخاطر همسری نرم. بعدش وقتی برا ثبت نام رفتم تو سایت دیدم خودمون می تونیم تاریخ های اعزام رو مشخص کنیم(البته این صرفا یه اولویت بندیه و احتمال غیر این تاریخ ها هم هست) . خلاصه رامینم زنگ زد و با همون رفتارهای زیبای همیشگیش گفت : "یه بسم الله بگو. برو ثبت نام کن. بعدشم با هم یه یا علی میگیم". نهایتا هم از خدا خواستیم همه چی رو جور کنه تا بتونیم با هم بریم. به رامین هم گفتم اگه دم رفتن هم باشه و اون بگه نمیتونه بیاد، منم نمیرم! بعدش مامانمم زنگ زد و گفت اگه میشه برا منم ثبت نام کن(من تا ٧ نفر از فامیل درجه یکم رو میتونم با خودم ببرم). اگه دقت کرده باشین زوج های جوون معمولا دوست دارن تنها جایی برن. بنابراین افتادم تو دو دلی که در مقابل درخواست مامانم چیکار کنم؟وقتی به رامینم گفتم بلافاصله گفت مامانت هم بیاد خب. شکر خدا رامین و خونواده ام میونه ی خوبی دارن. رامین واقعا مرد بزرگیه و علاوه بر حفظ کامل احترام خونواده ام همیشه سعی میکنه مثل پسرشون باشه. برا همین خونواده امم خیلی دوستش دارن. اونم همینطور. با مامانم خیلی صمیمی هستند و مدام سر به سر هم میذارن و با بابامم خیلی محترم و محبت آمیز رابطه دارن.

+ با یه نفری اتفاقی دوست شده بودم. یه مقدار رفت و آمد هم داشتیم. روزای عقد و عروسیشو میگذروند و خیلی شاد بود و ابراز خوشبختی میکرد. من همیشه فکر می کردم این اینقدر راحت داره به عشقش میرسه و اینقدرم شاده حتما به این دلیله که کارهاشون راه افتاده و خونواده ها راضیند و رفاه مالی دارن که اینقدر کارهاشون زود راه میفته. تا اینکه دیروز بهم گفت بیا بریم خریدهایی که برا عروسیم کردم رو بهت نشون بدم. اونقدر هم از روز اول وقتی تلفنی برام از خریداش میگفت ذوق میکردم که نگو. آخه مثلا میگفت امروز رفتیم حلقه هامونو خریدم. وای نمی دونی یک ماهه عاشق این حلقه ها بودم. یا روز بعد میگفت یه اینه شمعدونی خریدم اینقدر نازه که اگه ببینی عاشقش میشی. دختر ساده و خوبی هم هستا. فکر نکنید اینا رو برا افه اومدن و تعریف الکی میگفت. آها داشتم میگفتم خلاصه به دعوتش یه سر بهش زدم و خریداشو با ذوق آورد نشونم داد. با اونهمه تعریف و ذوقی که اون میکرد و پیش زمینه ای که تو ذهن من ایجاد شده بود فکر میکردم الان با یه سری خرید خیلی گرون و شیک مواجه میشم. اما وقتی حلقه هاشو دیدم وا رفتم! خیلی خیلی ظریف تر از حلقه های ما بود!(آخه متاسفانه دید مادی گرایی تو فامیل ما خیلی شدیده و وقتی میخواستم حلقه بخرم از قبلش همه سفارش داده بودن حلقه های گنده بخرین! اما من نمیتونستم زیر بار همچین دستوری برم! من حلقه هایی به یه سبک خاص و ساده و تقریبا ظریف و از طلای سفید دوست داشتم. آخر سر هم طی یه ماجرای مفصل که بعدا تعریف میکنم همه رو جا گذاشتیم و دوتایی رفتیم حلقه هامونو انتخاب کردیم. اما سر اینکه حلقه هامون به اون گندگی که فامیل من میخواستن نبود کلی بعد حرصم دادن و نیش و کنایه زدن.)

آینه شمعدونش هم همینطور. اینقدر ارزون و الکی بود که باورم نمیشد.

بقیه ی خریداش هم به همین منوال بود و ته دلم واقعا اینهمه شور و اقتدار و رضایت این دخترو تحسین کردم و واقعا که خوشی زندگی مال همچین آدم هاییه که در محدوده ی گلیم خودشون همیشه حرکت میکنن و همیشه فکر میکنن بهترینند و هیچوقت حتی فکر مقایسه ی خودشون با کسی روی یه گلیم دیگه رو به ذهن راه نمیدن

+ اعلام نتیجه ی آزمون آمو.زش .و. پر.ور.ش تا پایان این هفته دیگه ظاهراااااا قطعیه. تو رو خدا برام دعا کنید...

این پست بعدا نوشت داره


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱٦

نظرات ()



درس بگیرید

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱٤

نظرات ()



چوب خدا صدا نداره

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱۳

نظرات ()



آغاز یه دوره ی مهم

دیشب همسری رفت. گاهی فکر میکنم این فاصله ها همچینم بد نیست. چون تازه وقتی دستات از دستاش جدا میشه و وارد جاده میشه میفهمی چققققققدر دوستش داری. میفهمی پاره ای از وجودته. وقتی هم که میره تا ساعت ها به لحظه های بودنش فکر میکنم. به اینکه چقدر خوب و مهربونه و به اینکه من چقدر اذیتش میکنم و اون با فداکاری چه راحت نادیده میگیره . این سری شرایط روحیم خوب نبود. خیلی بی حوصله و بد اخلاق بودم. ذهنم مشغول مسایل مختلفی بود. آخه این سری همزمان گرفتاری های فکری و روحی زیادی داشتم. نمونه اش همین عدم اعلام نتایج آزمون آمو.زش. پرو.رش که قرار بود تا آخر هفته ی پیش بیاد و نیومد. آخه خیلی از تصمیمات دیگه ی من به این مساله وابسته است. خلاصه اینکه چند روز اول شرایط روحی خوبی نداشتم. اما دستای مهربون و آغوش همیشه بازش ازم مراقبت کرد. روزی هزار بار یه مشکل رو مطرح میکردم و اونم هزار بار با صبوری و مهربونی راهنماییم میکرد. اما به لطف همراهیش این یکی دو روز آخر خیلی سرحال و شاد بودم.

این سری رامینم بعد از ۵ سال ، اسناد! جالبی از همون اولین روز و ساعت آشناییمون بهم نشون داد که واقعا مهم و زیبا بود. گرچه همیشه خاطراتو به زیبایی مرور میکنم اما اون روز با دیدن اون اسناد! دوباره رفتم به همون اولین روز. دوباره همون حس های عجیب. جالب اینه که بدونید من با یه ترس و بی اعتمادی با رامین آشنا شدم!!! یعنی فکر میکردم اون میخواد منو اذیت کنه و منم با موضع زرنگی و دفاعی و یه دستی زدن پیش رفته بودم!! تا اینکه یه هو فهمیدم همه چی غیر اونیه که فکر میکردم... و ماه ها بعدش هم فهمیدم اون ماجرا شروع یه عشق بوده...

من از امروز قراره متحول بشم!!! تصمیمات زیادی تو ذهنم دارم که باید بشینم بنویسم و برنامه ریزی کنم و همشو عملی کنم. خدا کنه این نتایج این آزمون هم زودتر بیاد . چون من واقعا برای تصمیم گیری هام در مونده ام. دعا کنید قبول شم...


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱۳

نظرات ()



در راه تغییر

من خودمو تو همین چند سالی که از عاشقانگیم می گذره شناختم. تو همین چند سال که همسفرم مردیه که کمکم میکنه بدونم کی هستم و کجای هر ماجرایی ایستادم. با برخورد و قضاوت های منصفانه و بی طرفانه اش بهم کمک میکنه بفهمم فلان مساله نقطه ی قوت منه و باید بزرگش کنم و فلان مساله نقطه ی ضعف منه و باید اونقدر کوچیکش کنم تا از بین بره. این روزها کنارمه. و باز دارم ازش درس می گیرم. نکته ای که این سری ذهنمو خیلی مشغول کرده یه ضعف بزرگ روحی در منه. متوجه مشکلاتی در روحیاتم شدم. اینکه خیلی بی حوصله ام. قبلنا اینو به عجول بودنم ربط میدادم. اما الان متوجه شدم من خیلی بی حوصله ام. نمیدونم مشکل کجای روحیاتمه. اما باید بفهمم . ابهام کاریم خیلی منو به هم ریخته. مشکلات دیگه ی عشقمون در این چند سال اخیر هم نمیتونسته بی تاثیر باشه. به هر صورت نمیخوام تبدیل به یه آدم افسرده بشم. باید به خودم کمک کنم. و صد البته که رامین مهربونم بزرگترین دلگرمی و پشتگرمیمه. در این راستا تصمیم به مطالعه دارم. خب من طبیعتا وقتی برای مطالعه ندارم. اما یه ایده ی خوب به ذهنم رسیده که دوست داشتم اینجا هم مطرح کنم شاید به درد شما هم بخوره. میخوام از کتاب های موبایل استفاده کنم. فعلا دو تا کتاب معروف "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد" و "قورباغه ات را قورت بده" در دستور کارمه. نباید اجازه بدم مشکلات وصال و یا کارم باعث شه روحیه ام رو از دست بدم. باید برای عشقم همیشه تازه و با نشاط باشم. باید خودمو براش بسازم.

این سایت برای دانلود کتاب های موبایل عالیه. حسن کتاب های موبایل اینه که آدم وقت خواب که معمولا میل به مطالعه داره میتونه ازشون استفاده کنه. چون سختی مطالعه وقت خواب برا من این بود که با نور آباژور نمیتونستم مطالعه کنم. وقتی غرق رختخواب بودم هم حال نداشتم بعد مطالعه بلند شم برق خاموش کنم! (خیلی تنبلم. نه؟) بنا بر این این کتاب ها برای من یکی که عالیه!

بعدا نوشت : اینطور که و.ز.ی.ر گفته امروز باید نتایج استخدامیشون بیاد. گفته تا پایان هفته جاری. خب یعنی تا امروز دیگه. نه؟ فردا که تعطیله و نمیرن سر کار تا نتایجو بذارن رو سایت. چه میدونم خخخخخخب. فقط سریع تر اعلام کنن تا یه فراز مهم از زندگیم مشخص شه. البته من هنوز نتیجه ی قبولیم تو آزمون نیومده نگران تعویض کارم هستم! خودم میدونم شورشو درآوردم! بیچاره رامین!


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/٩

نظرات ()



لحظه ی دیدار نزدیک است

خیلی خوشحالم اونقدر که نمیتونم کلماتو جمع و جور کنم. بی خیال ادبیات. به جهنم که کلماتم مرتب نباشه. اصلا به جهنم که دنیا به هم بریزه!! مهم اینه که دوباره از جاده بوی عشقم میاد. اشکام ریخت!!! رامینم میاد... فردا شب میرسه. حالا حتما میتونید تصور کنید از امشب تا فردا شب بهمون چی میگذره! حس میکنم نمیتونم تا فردا شب صبوری کنم. مث بچه ها پیش خودم میگم صبح بشه بیدار شم. دوباره شب بشه. بعدش میاد!!! خدا کنه فردا سر کار سرم شلوغ باشه و متوجه گذشت زمان نشم!! اوووووووه راستی فردا عصر برا اومدنش کلی کار دارم !

خدایا شکرت


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/٢

نظرات ()



قدم به قدم تا وصال دمادم...

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by formyramin This Themplate By Theme-Designer.Com