Daisypath Anniversary tickers

 

                                                                                           Daisypath Friendship tickers
                 

آرشيو مطالب

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

موضوعات

روزنوشت (٢۳)

وسایل خونه عشق (جهیزیه) (٩)

خاطرات به روایت قلم (٥)

خاطرات به روایت تصویر (۱)

داستان حماسه عشق ما (۱)

لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

|||| لینک دوستان در وبلاگ اصلیم ||||

وبلاگ اصلی ما (عشق بیدار)


نويسندگان

یاس رازقی و بهارنارنج


صفحات وبلاگ

درباره وبلاگ



درباره :همانطور که بسیاری از شما دوستان میدانید از 4 سال پیش وب نوشته های عشقم را در "عشق بیدار" http://formyramin.blogsky.com نوشته ام . آنجا حریم امنی بود و هست. حس زیبایی برایم دارد. انگار مقدس است. آنقدر مقدس که دلم نمی آید در آن از مادیات و دغدغه های انسانی چیزی بگویم. اما خلایی را در ورای عاشقانه نوشت های مجازی ام حس کردم. دلم میخواست از خاطراتم بگویم. از برنامه ریزی های عمومی برای فراهم نمودن یک زندگی زیبا در کنار عشقی که پس از سال ها سختی به یکدیگر خواهیم رسید. از شور و نشاط پر شور این روزهایم. پس این وبلاگ را تنها به این موضوعات اختصاص خواهم داد. گرچه خاطراتم را کامل تر از اینجا در جای دیگری نیز ثبت میکنم...
پروفایل مدیر : یاس رازقی و بهارنارنج



مطالب پیشین

خانه به دوش!

بازم طولانی

سفرنامه اصفهان - 15 تا 24 مرداد89

یه مدت نیستم

اتمام پروژه ی T

شروع تعطیلات

آخر این پست مهم تره!

حرکت تازه

سفرنامه ی مشهد

کوتاه نوشت
 
امکانات جانبی

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin






عازم جاده ی عشق...

قرار بود چهارشنبه شب (یعنی فردا شب) برم پیش همسری. اما یه شب افتاد عقب و پسفردا میرم. دلیل هم جشن نامزدی همین دخترعمه ام که پست قبل ازش گفتم. تو جشن لباسی رو میپوشم که رامینم یه سری بهم هدیه کرده و کلی ذوقشو دارم. یه لباس عروسکی و دخترونه ی قرمز رنگه که بعضی جاهاش تورهای مشکی کار شده. تا روی زانوئه. یه سری جینگولک قرمز هم خریدم که باهاش استفاده کنم. وای من عاشق گردنبند و گوشواره و این جینگولک کاریام. جشن فردا شبه و خب طبیعتا از عصر خوشگل کاری ها شروع میشهچشمک

پسفردا شب هم عازم شهر عشقم هستم... خدا میدونه چقدر بیقراریم. هر دو کلی برنامه ریزی های عاشقانه برا با هم بودنمون کردیم. این سری هم با اتوبوس میرم و خب طبیعتا تا صبح تو راهم. خیلی خسته میشم. اما در عوض دم صبح که میرسم و رامینم میاد دنبالم آغوش گرمش پناه همه ی خستگیام میشه و همه ی این سختی ها به همون یه لحظه می ارزه. ولی بچه ها من با همه ی این پررویی ها و پر زبونی هام یه مشکلی دارم! هر سری دم اولی که میبینمش خجالت میکشم! و اصلا نمیتونم حرف بزنم. از اتوبوس که پیاده میشم تو ماشین که کنارش میشینم اصلا روم نمیشه حرف بزنم و همش به روبرو خیره میشم و دوست دارم سکوت باشه. بعد یکی دو ساعتی باید بگذره تا راحت شم.

یعنی میشه یه روز برا آخرین بار این جاده ی طولانی رو برم و بخوام برا همیشه بمونم؟...

+ امروز فهمیدم یکی از همکارام پشت سرم بدصفحه گذاشته بود. خونم به جوش اومده. خیلی نامرد و بی انصافند. آقا هستند. ولی به شدت خاله زنک! چششون درآد. خانوم بودن من و کم بودن سنم در برابر پُستی که دارم چششونو کور کرده. باید دست از سادگی ها ومهربونی های الکیم بردارم. باید بهشون نشون بدم...!!!!

بعدا نوشت:

پنج شنبه(۶/٣/٨٩) : دیشب نامزدی دخترعمه خیلی خوش گذشت. ولی برام چیزایی خیلی جالب بود. چقدر بعضی دخترا در دنیا غرق شدن. جوریکه انگار هیچ اثری از عشق نیست. فعلا وقت و حوصله ی توضیح ندارم. ولی خب انگار به جای عشق تو دلاشون هوس دنیاست. فقط به فکر چشم و هم چشمی. رقابت بر سر اینکه طلاهاشون از همدیگه بیشتر باشه! رقابت بر سر گرون تر بودن لباس هاشون. حالا به هر قیمتی میخواد باشه. بیچاره کردن شوهر بدبخت یا...! حتی به منم گیر دادن! من گردنبند و دستبند سرویسمو پوشیده بودم(فعل درست بود؟!) ولی گوشواره هاشو نه. چون گوشواره های قرمز همرنگ لباسم پوشیده بودم. دیدم یکیشون برداشته میگه خب تو که دو تا گوشواره طلا داری. چرا اونا رو استفاده نکردی؟(حالا اینم داشته باشید که تعداد گوشواره های منم شمردن!). بگذریم. دیشب به رفتارها و حرکات خیلی دقت کردم... دختر و پسر جوونی که تازه عقد کردن. به دختره میگم حتما این اولین عروسی بعدعقدته که رفتی آرایشگاه و اینهمه خوشگل کردی همسرت کلی ذوق کرده. برداشته میگه نه بابا من که مستقیم از آرایشگاه اومدم اینجا. اتفاقا همسرم گفت بیا خونه من قبل اینکه آرایشت تو عروسی خراب شه ببینمت. ولی گفتم باز دست میکشه به صورتم و آرایشم خراب میشه!!! حیفه بخدا. این دنیا قشنگی هایی بیشتر از این چیزا داره. من نمیگم این چیزا بده. نه. من خودمم آرایش و طلا دوست دارم و صد البته طلا عوض کردن رو! ولی میگم نباید این چیزا اینقدر سایر مسایل زندگی رو تحت تاثیر قرار بده. مگه یه انسان متوسط سال های مفید زندگیش چقدره. مگه چند سال میتونه جوونی کنه؟ بگذریم باز!

دیگه شمارش های معکوسم تموم شدن. هر روز میگفتم از فردا X روز دیگه مونده تا دیدنت!! ولی امروز دیگه روز آخره و فردا صبح در ماهگرد عقدمون آغوش تو استقبال اومدنم خواهد بود. الان سر کار هستم. شدیدا سرم شلوغه. در لابلای کارام گاهی لیست وسایل چمدونمو ویرایش میکنم و سرمست از فکر دیدن تو. این همه ی لذت دنیای منه...

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است...


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/۳/٤

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by formyramin This Themplate By Theme-Designer.Com