Daisypath Anniversary tickers

 

                                                                                           Daisypath Friendship tickers
                 

آرشيو مطالب

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اردیبهشت ۸٩

فروردین ۸٩

موضوعات

روزنوشت (٢۳)

وسایل خونه عشق (جهیزیه) (٩)

خاطرات به روایت قلم (٥)

خاطرات به روایت تصویر (۱)

داستان حماسه عشق ما (۱)

لینک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

|||| لینک دوستان در وبلاگ اصلیم ||||

وبلاگ اصلی ما (عشق بیدار)


نويسندگان

یاس رازقی و بهارنارنج


صفحات وبلاگ

درباره وبلاگ



درباره :همانطور که بسیاری از شما دوستان میدانید از 4 سال پیش وب نوشته های عشقم را در "عشق بیدار" http://formyramin.blogsky.com نوشته ام . آنجا حریم امنی بود و هست. حس زیبایی برایم دارد. انگار مقدس است. آنقدر مقدس که دلم نمی آید در آن از مادیات و دغدغه های انسانی چیزی بگویم. اما خلایی را در ورای عاشقانه نوشت های مجازی ام حس کردم. دلم میخواست از خاطراتم بگویم. از برنامه ریزی های عمومی برای فراهم نمودن یک زندگی زیبا در کنار عشقی که پس از سال ها سختی به یکدیگر خواهیم رسید. از شور و نشاط پر شور این روزهایم. پس این وبلاگ را تنها به این موضوعات اختصاص خواهم داد. گرچه خاطراتم را کامل تر از اینجا در جای دیگری نیز ثبت میکنم...
پروفایل مدیر : یاس رازقی و بهارنارنج



مطالب پیشین

خانه به دوش!

بازم طولانی

سفرنامه اصفهان - 15 تا 24 مرداد89

یه مدت نیستم

اتمام پروژه ی T

شروع تعطیلات

آخر این پست مهم تره!

حرکت تازه

سفرنامه ی مشهد

کوتاه نوشت
 
امکانات جانبی

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin






میرم پابوس یه عزیزی

با رامینم تلفنی حرف میزدم. داشتم براش میگفتم که مامانم اینا فردا دارن میرن مشهد و کاش میشد منم باهاشون برم. که دیدم یه شماره ی ناآشنا اومده پشت خط . یکی از کارمندای بخش خودم بود که ظاهرا با شماره ی همسرش زنگ میزد. زنگ زده بود ببینه خبر تعطیلی این دو روزه صحت داره یا نه؟ تا شنیدم جا خوردم. خیلی خوشحال شدم. اگه این خبر صحت میداشت منم میتونستم باهاشون برم مشهد. یه هو یادم اومد که رئیس پنجشنبه ی این هفته بهم مرخصی تشویقی داده. با این حساب اگه من سه شنبه و چهارشنبه مرخصی میگرفتم ، میشد یه تعطیلی یک هفته ای و حسابی. به رامینمم خبر دادم و دویدم پیش بابام و ازش پرسیدم. بابا زنگ زد به فرماندار و ازش پرسید. اونم گفت خبر درسته.  خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم. باز تماس با رامینم. اصرار میکرد تو هم باهاشون برو برای روحیه ات خوبه. دلم میخواست برم اما بدون رامینم یه جوریه آخه. بالاخره متقاعدم کرد. زنگ زدم به رئیس. گفت اواسط هفته یه جلسه ی مهم تو شهر ...ِ داری و باید بری ماموریت. دلم عین سیر و سرکه میجوشید! تصمیم گرفتم از نفوذم استفاده کنم و هر طور شده این جلسه رو کنسل کنم!!! و همینکارم کردم! خلاصه اینکه بالاخره راهی شدم. میرم دلمو با صفای گنبد طلاییش جلا بدم و سرمو پر از صدای پرواز کبوترهاش کنم. میرم براش دردودل کنم. یه سوسوی امیدی تو اعماق وجودم روشن شده. میرم بهش بگم...

برای همه تون دعا میکنم دعاهاتون برآورده شه و به هر چی میخواین برسین...


کلمات کلیدی : روزنوشت

نوشته شده توسط یاس رازقی و بهارنارنج در ۱۳۸٩/٤/۱٩

نظرات ()




Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by formyramin This Themplate By Theme-Designer.Com