عازم جاده ی عشق...

قرار بود چهارشنبه شب (یعنی فردا شب) برم پیش همسری. اما یه شب افتاد عقب و پسفردا میرم. دلیل هم جشن نامزدی همین دخترعمه ام که پست قبل ازش گفتم. تو جشن لباسی رو میپوشم که رامینم یه سری بهم هدیه کرده و کلی ذوقشو دارم. یه لباس عروسکی و دخترونه ی قرمز رنگه که بعضی جاهاش تورهای مشکی کار شده. تا روی زانوئه. یه سری جینگولک قرمز هم خریدم که باهاش استفاده کنم. وای من عاشق گردنبند و گوشواره و این جینگولک کاریام. جشن فردا شبه و خب طبیعتا از عصر خوشگل کاری ها شروع میشهچشمک

پسفردا شب هم عازم شهر عشقم هستم... خدا میدونه چقدر بیقراریم. هر دو کلی برنامه ریزی های عاشقانه برا با هم بودنمون کردیم. این سری هم با اتوبوس میرم و خب طبیعتا تا صبح تو راهم. خیلی خسته میشم. اما در عوض دم صبح که میرسم و رامینم میاد دنبالم آغوش گرمش پناه همه ی خستگیام میشه و همه ی این سختی ها به همون یه لحظه می ارزه. ولی بچه ها من با همه ی این پررویی ها و پر زبونی هام یه مشکلی دارم! هر سری دم اولی که میبینمش خجالت میکشم! و اصلا نمیتونم حرف بزنم. از اتوبوس که پیاده میشم تو ماشین که کنارش میشینم اصلا روم نمیشه حرف بزنم و همش به روبرو خیره میشم و دوست دارم سکوت باشه. بعد یکی دو ساعتی باید بگذره تا راحت شم.

یعنی میشه یه روز برا آخرین بار این جاده ی طولانی رو برم و بخوام برا همیشه بمونم؟...

+ امروز فهمیدم یکی از همکارام پشت سرم بدصفحه گذاشته بود. خونم به جوش اومده. خیلی نامرد و بی انصافند. آقا هستند. ولی به شدت خاله زنک! چششون درآد. خانوم بودن من و کم بودن سنم در برابر پُستی که دارم چششونو کور کرده. باید دست از سادگی ها ومهربونی های الکیم بردارم. باید بهشون نشون بدم...!!!!

بعدا نوشت:

پنج شنبه(۶/٣/٨٩) : دیشب نامزدی دخترعمه خیلی خوش گذشت. ولی برام چیزایی خیلی جالب بود. چقدر بعضی دخترا در دنیا غرق شدن. جوریکه انگار هیچ اثری از عشق نیست. فعلا وقت و حوصله ی توضیح ندارم. ولی خب انگار به جای عشق تو دلاشون هوس دنیاست. فقط به فکر چشم و هم چشمی. رقابت بر سر اینکه طلاهاشون از همدیگه بیشتر باشه! رقابت بر سر گرون تر بودن لباس هاشون. حالا به هر قیمتی میخواد باشه. بیچاره کردن شوهر بدبخت یا...! حتی به منم گیر دادن! من گردنبند و دستبند سرویسمو پوشیده بودم(فعل درست بود؟!) ولی گوشواره هاشو نه. چون گوشواره های قرمز همرنگ لباسم پوشیده بودم. دیدم یکیشون برداشته میگه خب تو که دو تا گوشواره طلا داری. چرا اونا رو استفاده نکردی؟(حالا اینم داشته باشید که تعداد گوشواره های منم شمردن!). بگذریم. دیشب به رفتارها و حرکات خیلی دقت کردم... دختر و پسر جوونی که تازه عقد کردن. به دختره میگم حتما این اولین عروسی بعدعقدته که رفتی آرایشگاه و اینهمه خوشگل کردی همسرت کلی ذوق کرده. برداشته میگه نه بابا من که مستقیم از آرایشگاه اومدم اینجا. اتفاقا همسرم گفت بیا خونه من قبل اینکه آرایشت تو عروسی خراب شه ببینمت. ولی گفتم باز دست میکشه به صورتم و آرایشم خراب میشه!!! حیفه بخدا. این دنیا قشنگی هایی بیشتر از این چیزا داره. من نمیگم این چیزا بده. نه. من خودمم آرایش و طلا دوست دارم و صد البته طلا عوض کردن رو! ولی میگم نباید این چیزا اینقدر سایر مسایل زندگی رو تحت تاثیر قرار بده. مگه یه انسان متوسط سال های مفید زندگیش چقدره. مگه چند سال میتونه جوونی کنه؟ بگذریم باز!

دیگه شمارش های معکوسم تموم شدن. هر روز میگفتم از فردا X روز دیگه مونده تا دیدنت!! ولی امروز دیگه روز آخره و فردا صبح در ماهگرد عقدمون آغوش تو استقبال اومدنم خواهد بود. الان سر کار هستم. شدیدا سرم شلوغه. در لابلای کارام گاهی لیست وسایل چمدونمو ویرایش میکنم و سرمست از فکر دیدن تو. این همه ی لذت دنیای منه...

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نکست باربی

عسلی توو لباس قرمز مجسمت کردم ..خیلی ناز شدی و بلا ...ایشالله همیشه مراسم شادی داشته باشی ... میبینم که چند روزی با آقا رامین قراره خوش باش ی... ایام بکامتان شیرین...

هلیا

از نظر منکه ماه میشی با این لباس ...منم عاشق جینگولکم ...رضام دوس داره جینگولک میندازم [نیشخند] خدا رو شکر که میری پیش همسرت عزیزکم ...خجالتم نمک کاره ...اینجوری آقاتون بیشتر میخوادت ...اون همکار بی تربیتتم بیخیال شو ...به موقعش حال همشونو میکنی تو قوطی....بذار تو حال خودش بسوووووووووزه از حسادت

north

سلام عزیزم خوش بگذره حسابی [قلب][ماچ]

جوجو

سلام ....عروسی؟!البته اون که بهونه ست..مهم رامینه!؟ به نظر من این حالتت در برابر رامینت بعد از یه مدت طولانی که میبینیش طبیعیه! وایی که حالم به هم میخوره از این جور ادما تو محیط کا...که متاسفانه همیشه و همه جا هستن!

ساسا

سفر و مهمونی خوش بگذره دوست خوبم.. در مورد همکارت هم ناراحت نباش ادارات ما همینطوری هستن دیگه..تا میتونن به هم اذیت می کنن و زیرآب همو میزنن...

مارال

سلام گلم. اینقدر روان و راحت می نویسی که یه حس شوق عجیبی به آدم دست میده. این چیزایی که نوشتی خوب می تونه تفاوت فکر و احساس آدمها و (اینجا خانومه)ا رو نشون میده. اینکه می فهمیم لذت و جوونی کردن برای هر کس یه معنی خاص داره. فکر میکنم اونها توی یه عالم دیگه سیر میکنن و لذت های زندگیشون توی ظواهر خلاصه میشه. به قول تو هیچ کس (اونم دختر) از طلا و تجملات بدش نمیاد اما خب تا حدی که به روابطمون با عشقمون صدمه نزنه و خب فکر کنم خیلی کوته فکریه که بخوایم اصولا این دو معقوله رو با هم مقایسه کنیم چون خودت می دونی که اصلا قابل قیاس نیستن. شمارش معکوسی که نوشتی منو یاد روزایی انداخت که رضا برای آموزشیش کرمانشاه بود و من روی آینه اتاقم 60 تا خط کشیده بودم تا بیاد. احساس قشگیه. خیلی پاک. بهت خوش بگذره عزیزم. زود بیا که دلمون برات تنگ میشه.

sima

خوش گذشت عزيزم؟ حالا پيش همسري هستي حتما بهت خوش مي گذره [ماچ][گل][قلب]

نجمه ربیعی

سلام عزيزم . اميدوارم خوش بگذره . تو سفر هم حتما نميتوني آپ کني ؟ راستي اسمت چيه ؟

مهربون

عزیز دلم برگشتی؟! هرکسی معیارهای زندگیش و دلخوشیهاش یه چیزه.نمیشه بر این چنین آدمهایی خرده گرفت که البته زیاد هم هستند.[قلب]