و خدایی که در این نزدیکیست...

عصر رامینم تماس گرفت و طبق معمول کلی با هم حرف زدیم. یک ساعت و ۴٠ دقیقه!  سر چی؟ در مورد آینده مون... کار من... کار اون... خونمون... وسایل خونه مون... ادامه تحصیل...

البته قبلا هم سر این مسایل حرف زده بودیم. اما میطلبید بیشتر روش بحث کنیم. بخصوص برای ذهن بهونه گیر من! تصمیم های مهمی گرفتیم. پشتوانه هایی برای هر یک از تصمیم هامون قرار دادیم.

فقط از یه موردش اینجا میگم. موضوع کار خودم(برای اون ها که نمیدونن عرض کنم که بنده کارمند یه اداره ی دولتی هستم و بهم انتقالی نمیدن) . قرار شد فعلا تا قبل شروع زندگی مشترک من همینجا دلگرم و علاقه مند به کارم برسم. و شدیدا آگهی های استخدام اصفهان(محل زندگی آینده مون) رو پیگیری کنم. از شما هم میخوام اگه اطلاعاتی داشتین کمکم کنین. فعلا پیگیر بخش خصوصی نیستم. چون رشته(کامپیوتر) و تخصصم جوریه که تو بخش خصوصی خیلی راحت کار گیر میارم. برای همین فعلا پیگیر کار دولتی میشم. اگه تا قبل هم خونه شدنمون همچین کاری تو اصفهان جور شد از اینجا استعفا میدم و میرم اونجا. اینجوری میتونیم حتی اگه هنوز عروسی هم نگیریم لااقل هم خونه باشیم. خیلی برام دعا کنید این مورد محقق بشه...

این سری که برم پیش همسری تصمیمون بر برنامه ریزی برای خرید چند تا از تیکه های برقی وسایل خونه ی عشقه. میخوایم به امید خدا همه ی وسایل رو با هم بخریم. امروز یه سری به یکی از انباری ها خونه زدم. کلی از وسایلی که مامانم قبلا برام خریده بود اونجا بود. نمیتونستم عکس بگیرم چون نور کم بود. خیلی وقت بود ندیده بودمشون! کلی ذوق زده شدم. بعضی هاشو خیلی دوست داشتم. وی بعضیهاش نیاز به خریدش نبوده و یا قصد دارم طرح دیگه اش رو بخرم.

آخر هفته ی دیگه میرم پیش رامینمبغل. برای آزمون آموزش و پرورش شرکت کردم و هفتم باید اونجا باشم. فقط دعا کنید برنامه ها به هم نخوره. چون میخوام سه چهار روزی مرخصی بگیرم. و همین کار رو مشکل میکنه. از این طرف عروسی این دختر فامیلمون که تو پست قبل ازش حرف زدم هست و از اون طرف یه شیفت کاری شدید که ممکنه روزهایی که رئیس بهم مرخصی بده با هم جور در نیاد. "توکل به خدا..."

+ این روزها دارم روی اعتقاداتم کار میکنم...

+ از فردا یه دوره ی کاری پرکار برام شروع میشه. تا حوالی ٧ تیر حسابی درگیرم. نمیدونم چقدر میتونم آپ کنم و چقدر میتونم کامنت بذارم. اما بدونید به یاد همتون هستم...

/ 3 نظر / 7 بازدید
هلیا

سلام عزیز دلم ...مطمئنم هم اعتقاداتت ...هم وسایلت ...هم زندگیت تا وقتی مالک عاقلی مث تو دارن کاملا در امووننن و روز به روز در حال ترقی...عزیزکم ایشالا خدا خودش نگهدار کوچکترین برنامه های زندگیت هست...به آزمونم خیلی دلم روشنه ...[فرشته]

جوجو

سلام خانومی... خوبی؟! اولا شرمنده که دیر به دیر میام پیشت!امیدوارم که درکم کنی! این خیلی خوبه که انرژی مثبت میفرستی و این جور داری برنامه ریزی میکنی......و با جهت اب کاری نداری.... بالاخره به قول خودت اینه که از کارت استعفا میدی و تو بخش خصوصی مشغول میشی..ولی ان شاالله که بتونی یه کار خوب پیدا کنی و همه چی بر وفق مرادت بشه! منم خلی حرص خورم...ولی همه چی داره درست میشه! اپم

مارال

سلام گلم. ممنون از قوت قلبت. الان دیگه اعتماد به نفسم رسیده به سقف که اگه قبول نشم فکر میکنم حتما اشتباه کامپیوتری شده [نیشخند] البته واسه تو که هنوز خواب ندیدم. ولی خب اگه یه وقت قبلی بگیری می تونم برات یه کاری بکنم اونم فقط چون تویی وگر نه من که همینجوری واسه هرکسی خواب قبولی نمیبینم که [زبان] حالا جدا از شوخی امیدوارم هم من هم تو قبول بشیم که جفتمون از این بلاتکلیفی در بیایم. منتظر نوشته های قشنگت هستم گلم.