آغاز یه دوره ی مهم

دیشب همسری رفت. گاهی فکر میکنم این فاصله ها همچینم بد نیست. چون تازه وقتی دستات از دستاش جدا میشه و وارد جاده میشه میفهمی چققققققدر دوستش داری. میفهمی پاره ای از وجودته. وقتی هم که میره تا ساعت ها به لحظه های بودنش فکر میکنم. به اینکه چقدر خوب و مهربونه و به اینکه من چقدر اذیتش میکنم و اون با فداکاری چه راحت نادیده میگیره . این سری شرایط روحیم خوب نبود. خیلی بی حوصله و بد اخلاق بودم. ذهنم مشغول مسایل مختلفی بود. آخه این سری همزمان گرفتاری های فکری و روحی زیادی داشتم. نمونه اش همین عدم اعلام نتایج آزمون آمو.زش. پرو.رش که قرار بود تا آخر هفته ی پیش بیاد و نیومد. آخه خیلی از تصمیمات دیگه ی من به این مساله وابسته است. خلاصه اینکه چند روز اول شرایط روحی خوبی نداشتم. اما دستای مهربون و آغوش همیشه بازش ازم مراقبت کرد. روزی هزار بار یه مشکل رو مطرح میکردم و اونم هزار بار با صبوری و مهربونی راهنماییم میکرد. اما به لطف همراهیش این یکی دو روز آخر خیلی سرحال و شاد بودم.

این سری رامینم بعد از ۵ سال ، اسناد! جالبی از همون اولین روز و ساعت آشناییمون بهم نشون داد که واقعا مهم و زیبا بود. گرچه همیشه خاطراتو به زیبایی مرور میکنم اما اون روز با دیدن اون اسناد! دوباره رفتم به همون اولین روز. دوباره همون حس های عجیب. جالب اینه که بدونید من با یه ترس و بی اعتمادی با رامین آشنا شدم!!! یعنی فکر میکردم اون میخواد منو اذیت کنه و منم با موضع زرنگی و دفاعی و یه دستی زدن پیش رفته بودم!! تا اینکه یه هو فهمیدم همه چی غیر اونیه که فکر میکردم... و ماه ها بعدش هم فهمیدم اون ماجرا شروع یه عشق بوده...

من از امروز قراره متحول بشم!!! تصمیمات زیادی تو ذهنم دارم که باید بشینم بنویسم و برنامه ریزی کنم و همشو عملی کنم. خدا کنه این نتایج این آزمون هم زودتر بیاد . چون من واقعا برای تصمیم گیری هام در مونده ام. دعا کنید قبول شم...

/ 3 نظر / 8 بازدید
هلیا

سلام عزیز دلم ....خیلی برات خوشحالم که حسابی شارژ شدی...از نتیجه آزمون که من مطمئنم قبول میشی .... ایشالا در کنارش هم همه چیز اونطور که میخوای پیش میره و میایو برام کلی خوشی مینویسی کنار رامینت ..از چیدن خونت ...از سلیقه ی محشرت .....

هلیا

اگه خرید جدید کردی بذار یه کم ذوق کنیم مهربونم

هلیا

من آپ کردم ...یه ذره تلخه اما به خودم قول دادم دیگه شاد تر بنویسم !!![بغل]