میرم پابوس یه عزیزی

با رامینم تلفنی حرف میزدم. داشتم براش میگفتم که مامانم اینا فردا دارن میرن مشهد و کاش میشد منم باهاشون برم. که دیدم یه شماره ی ناآشنا اومده پشت خط . یکی از کارمندای بخش خودم بود که ظاهرا با شماره ی همسرش زنگ میزد. زنگ زده بود ببینه خبر تعطیلی این دو روزه صحت داره یا نه؟ تا شنیدم جا خوردم. خیلی خوشحال شدم. اگه این خبر صحت میداشت منم میتونستم باهاشون برم مشهد. یه هو یادم اومد که رئیس پنجشنبه ی این هفته بهم مرخصی تشویقی داده. با این حساب اگه من سه شنبه و چهارشنبه مرخصی میگرفتم ، میشد یه تعطیلی یک هفته ای و حسابی. به رامینمم خبر دادم و دویدم پیش بابام و ازش پرسیدم. بابا زنگ زد به فرماندار و ازش پرسید. اونم گفت خبر درسته.  خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم. باز تماس با رامینم. اصرار میکرد تو هم باهاشون برو برای روحیه ات خوبه. دلم میخواست برم اما بدون رامینم یه جوریه آخه. بالاخره متقاعدم کرد. زنگ زدم به رئیس. گفت اواسط هفته یه جلسه ی مهم تو شهر ...ِ داری و باید بری ماموریت. دلم عین سیر و سرکه میجوشید! تصمیم گرفتم از نفوذم استفاده کنم و هر طور شده این جلسه رو کنسل کنم!!! و همینکارم کردم! خلاصه اینکه بالاخره راهی شدم. میرم دلمو با صفای گنبد طلاییش جلا بدم و سرمو پر از صدای پرواز کبوترهاش کنم. میرم براش دردودل کنم. یه سوسوی امیدی تو اعماق وجودم روشن شده. میرم بهش بگم...

برای همه تون دعا میکنم دعاهاتون برآورده شه و به هر چی میخواین برسین...

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهربون

وای عزیزم.کاش یاد منم باشی و برام دعا کنی.