چند روزنوشت پراکنده

+ یه خبر خوووووووووووب : برا سوریه ثبت نام کردیم.(همون که تو اون بلاگ ازش حرف زده بودم) . اولش همونطور که گفتم تصمیم گرفتم بخاطر همسری نرم. بعدش وقتی برا ثبت نام رفتم تو سایت دیدم خودمون می تونیم تاریخ های اعزام رو مشخص کنیم(البته این صرفا یه اولویت بندیه و احتمال غیر این تاریخ ها هم هست) . خلاصه رامینم زنگ زد و با همون رفتارهای زیبای همیشگیش گفت : "یه بسم الله بگو. برو ثبت نام کن. بعدشم با هم یه یا علی میگیم". نهایتا هم از خدا خواستیم همه چی رو جور کنه تا بتونیم با هم بریم. به رامین هم گفتم اگه دم رفتن هم باشه و اون بگه نمیتونه بیاد، منم نمیرم! بعدش مامانمم زنگ زد و گفت اگه میشه برا منم ثبت نام کن(من تا ٧ نفر از فامیل درجه یکم رو میتونم با خودم ببرم). اگه دقت کرده باشین زوج های جوون معمولا دوست دارن تنها جایی برن. بنابراین افتادم تو دو دلی که در مقابل درخواست مامانم چیکار کنم؟وقتی به رامینم گفتم بلافاصله گفت مامانت هم بیاد خب. شکر خدا رامین و خونواده ام میونه ی خوبی دارن. رامین واقعا مرد بزرگیه و علاوه بر حفظ کامل احترام خونواده ام همیشه سعی میکنه مثل پسرشون باشه. برا همین خونواده امم خیلی دوستش دارن. اونم همینطور. با مامانم خیلی صمیمی هستند و مدام سر به سر هم میذارن و با بابامم خیلی محترم و محبت آمیز رابطه دارن.

+ با یه نفری اتفاقی دوست شده بودم. یه مقدار رفت و آمد هم داشتیم. روزای عقد و عروسیشو میگذروند و خیلی شاد بود و ابراز خوشبختی میکرد. من همیشه فکر می کردم این اینقدر راحت داره به عشقش میرسه و اینقدرم شاده حتما به این دلیله که کارهاشون راه افتاده و خونواده ها راضیند و رفاه مالی دارن که اینقدر کارهاشون زود راه میفته. تا اینکه دیروز بهم گفت بیا بریم خریدهایی که برا عروسیم کردم رو بهت نشون بدم. اونقدر هم از روز اول وقتی تلفنی برام از خریداش میگفت ذوق میکردم که نگو. آخه مثلا میگفت امروز رفتیم حلقه هامونو خریدم. وای نمی دونی یک ماهه عاشق این حلقه ها بودم. یا روز بعد میگفت یه اینه شمعدونی خریدم اینقدر نازه که اگه ببینی عاشقش میشی. دختر ساده و خوبی هم هستا. فکر نکنید اینا رو برا افه اومدن و تعریف الکی میگفت. آها داشتم میگفتم خلاصه به دعوتش یه سر بهش زدم و خریداشو با ذوق آورد نشونم داد. با اونهمه تعریف و ذوقی که اون میکرد و پیش زمینه ای که تو ذهن من ایجاد شده بود فکر میکردم الان با یه سری خرید خیلی گرون و شیک مواجه میشم. اما وقتی حلقه هاشو دیدم وا رفتم! خیلی خیلی ظریف تر از حلقه های ما بود!(آخه متاسفانه دید مادی گرایی تو فامیل ما خیلی شدیده و وقتی میخواستم حلقه بخرم از قبلش همه سفارش داده بودن حلقه های گنده بخرین! اما من نمیتونستم زیر بار همچین دستوری برم! من حلقه هایی به یه سبک خاص و ساده و تقریبا ظریف و از طلای سفید دوست داشتم. آخر سر هم طی یه ماجرای مفصل که بعدا تعریف میکنم همه رو جا گذاشتیم و دوتایی رفتیم حلقه هامونو انتخاب کردیم. اما سر اینکه حلقه هامون به اون گندگی که فامیل من میخواستن نبود کلی بعد حرصم دادن و نیش و کنایه زدن.)

آینه شمعدونش هم همینطور. اینقدر ارزون و الکی بود که باورم نمیشد.

بقیه ی خریداش هم به همین منوال بود و ته دلم واقعا اینهمه شور و اقتدار و رضایت این دخترو تحسین کردم و واقعا که خوشی زندگی مال همچین آدم هاییه که در محدوده ی گلیم خودشون همیشه حرکت میکنن و همیشه فکر میکنن بهترینند و هیچوقت حتی فکر مقایسه ی خودشون با کسی روی یه گلیم دیگه رو به ذهن راه نمیدن

+ اعلام نتیجه ی آزمون آمو.زش .و. پر.ور.ش تا پایان این هفته دیگه ظاهراااااا قطعیه. تو رو خدا برام دعا کنید...

این پست بعدا نوشت داره

/ 7 نظر / 10 بازدید
هلیا

عزیزم ایشالا به خیرو خوشی همه با هم میرید و حسابی هم خوش میگذره و ما رو هم دعا میکنید... منم خیلی ازین سبک آدما خوشم میاد ...خوش به حال و تقواش خانومی برات کلی دعا میکنم نتیجه آزمون اونی که به صلاحته باشه عزیزکم ....میبوسمت

هلیا

منتظر بعد نوشتم[پلک]

جنی

چه جالب بود خیلی خوشم اومد از این طرز فکر این دختر خیلی خوبه [دست]

جنی

منتظر بعداً نوشتیم[نیشخند]

آیلار

سلام مهربونم خوبی اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود [قلب]... چقدر خوب که میتونین با هم برین من دیروز یه کامنت گذاشته بودم خانومی ولی چون با عجله گذاشتم نمیدونم شایدم ارسالش نکردم ....

الیور و جنی.

اشکال نداره رفتنی شدی مسافرت سوغاتی یادت نره[نیشخند][خجالت] شوخی کردم التماس دعا داریم[خجالت]

مارال

سلام خانومم توی اون وب دیگه ات هم نوشتم. من مطمئن بودم که رامینت با اون قلب بزرگی که داره حتما راضی نمیشه که تو از این سفر بخاطر اون دست بکشی و اصرار میکنه. اما خب خوب می فهمم که بدون همسرت رفتن اونم به یه همچین سفری چقدر سخته. امیدوارم هرچی صلاح و خیره همون پیش بیاد و انشا’ ا... بتونین با هم به این سفر برین. اومدم واسه خداحافظی آخه مسافرت ما هم جور شد به امید خدا و فردا ساعت 3 میریم. جمعه دیگه هم اگه خدا بخواد مشهدیم. تا من اینجا نیستم نیای مشهدا. صبر کن من بیام بعد چون خیلی مشتاق دیدنت هستم. اگه به سلامت رسیدم و این هواپیماهای درپیت سقوط نکردن وقتی برگشتم میام عرض ارادت. فعلا خداحافظ عزیزم.