من و اینهمه خوشبختی محاله...

این روزها ، پر از شور و بیتابی ام. به امید خدا برنامه ریزی کردم آخر هفته پیش رامینم هستم. نامزدی دختر عمه امم هست(به رسم اینجا نامزدی یه جشن نسبتا بزرگه برای اعلام رسمیت اینکه دو نفر به همدیگه متعهد شدن. ولی هیچ محرمیتی هم بینشون نمیخونن!!!) حالا شاید یه سری از مراحلی که وصال ما دو تا داشت هم براتون بگم. کلا نوشتن از خاطراتم رو خیلی دوست دارم. ولی نمیدونم چطور بیانشون کنم. خیلی خیلی خیلی زیادن. خیلی هاشو مکتوب دارم. از جمله چند تا سررسید نوشته ، حدود پنجاه هزار اس ام اس ، کلی عکس و آلبوم و فیلم و... اما نمیدونم چطور سرجمعشون کنم تا بتونم بذارم تو بلاگ. آخه هدفم فقط گذاشتنش برای شما نیست. میخوام یه جوری نتیجه از کار در بیاد که به درد خودمم بخوره و حالا که قراره روش کار کنم و تایپ کنم یه باره همه چی اصولی و منظم باشه. یعنی در واقع میخوام جزئی و ریز و طولانی و قسمت قسمت بذارم. ولی مساله اونجاست که فرصت رجوع به دفاتر خاطرات و اس ام اس ها و... برای یادآوری و جزئی بیان کردن رو ندارم.

داشتم میگفتم. نامزدی دختر عمه امم هست. با هم میونه ی خوبی هم داریم. ولی اگه بخوام برای نامزدی اون بمونم یه مقدار برنامه هام به هم میخوره. برا همین رفتن پیش عشقم رو ترجیح میدم و دقیقا همون شبی که نامزدی اونه میرم پیش رامینم. دیشب رفتم برای مامان همسری برای روز مادر کادو گرفتم. دو تا جای میوه و شیرینیه و راستش خودم خیلی دوستش داشتم. میخواستم برا خودمم بخرم. گفت از این رنگ همین یکی رو دارم. هی فکر کردم بیام و برا خودم نگهش دارم و برا اون یه چیز دیگه بخرم اما چون دوستش داشتم آخر سر تصمیم گرفتم همینو بهش هدیه کنم. اینم تصویرش:

پس من از ۵ خرداد تا ١٢ خرداد پیش همسری هستمبغل همسری در غیاب من لب رودخونه نمیره(زاینده رود). به قول خودش بی تو دل و دماغ اونجا رفتن رو ندارم و یه جورایی احساس تعهد میکنم که باید حتما با تو برم! خلاصه دلم برای غروب های دو تایی و عاشقانه مون دم رودخونه تنگ شده. برای نیمه شب هایی که تا دیروقت بیرون هستیم... راستی من هفتم آزمون آموزش پرورش هم دارم. سازمانی که فعلا توش کار میکنم خیلی بهتر از آموزش و پرورشه ولی منو از همسرم دور کرده... بهم انتقالی نمیدن... و برای من مهمتر از همه چی بودن کنار عشقمه نه کار و درآمد و موقعیت اجتماعی... دعا کنید قبول شم. اگه قبول شم این دوری ها برای همیشه به بهترین نحو در کمتر از دو ماه دیگه تموم میشه و این شاید همون معجزه باشه که تو اون بلاگ از خدا خواسته بودم...

+ این پست به احتمال زیاد بعدا نوشت خواهد داشت.

/ 8 نظر / 8 بازدید
ماشا

سلام.همیشه خوش و خوشبخت باشی.قدر روزهای خوبت را بدان.به وبلاگ من سری بزن.منتظرت هستم.

sima

معجزه نزديك خانمي شك نكن

ساسا

خوب کاری می کنی معلومه که همسریت مهمتره خانومی... برا آزمونم نگران نباش من مطمئنم که تو موفق می شی عزیزم..

هلیا

آخ عزیزم ....عشق تو که خودش معجزه است ....ممنونم از دلداریهای همیشگی و آرام بخشت. مام خوبیمو دعا گوتیم خانومی. هستیم کنارت و بخاطر خاطره هاست که امروز اینجا وایادیم 2 تامون مهربونم .[بغل][ماچ]

هلیا

[چشمک][گل]عاشقونگی گندمها کم نیست ....مترسک سرخابی هم سر کند از پس خدای گندمها بر نمیاد که ! اینو همیشه بدون [مغرور]

هلیا

[قلب]تازه میشم وقتی خوشی بس که پاکی عزیزم

یلدا

خوش بگذره !!! فعلا به همین فکر کن ... بقیشم بسپار به خدا ... خودش بهترین را برات می خواد [لبخند]

نیاز

قربونت برم خوشگل خانوم. اصلا مسئله نامردی نیست... اتفاقا برعکس... یه جورایی اینجا و اون یکی وبلاگت برام حس خاصی رو بر می انگیزه... انگار که اینجا حس می کنم مثل نوشته خودت... یه حریمه. یه حریمه امن برای پاسداشت یه عشق زیبا و مقدس (براتون هر روز صدقه میذارم.) دلم نمیاد اصلا راجع به مسائل دیگه باهات حرف بزنم. رژیم یا کلا مسئله ای دیگه... حس بدی بهم دست میده انگار که نکنه بی حرمتی به این مکان زیبا باشه بگم نیم کیلو کم شدم یا ... میدونم که می فهمی چی می گم... مگه میشه من از تو دل بکنم؟ تو خیلی برام عزیزی... خیلی عزیز...[ماچ]